تبليغاتX
خلوتگاه من


خلوتگاه من

ازآغاز نتوانستم تا پایان می نویسم

پشت پا خوردم زهرکس که گفت یارمن است

دیدم شب  و روز در پی آزار من است

هر که دستی از محبت حلقه کرد بر گردنم

دیدم این دست محبت حلقه دار من است!!!

نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 14:14 به قلم غزاله| |

بچه که بودیم خاله بازی می کردیم

منم مثل همیشه می شدم بچه، یه مامان بابایی هم بهم می دادن

چشتون روز بد نبینه این مامان که دائم در گردش و تفریح بود و من رو  میسپرد دست پدر جان.یک آدم بی مسئولیتی بود خب منم بچه آرومی نبودم که اگه بگه یه جا بشین یه جا  ساکت بشینم همیشه یه بلایی سرم می اومد.همیشه با خودم می گفتم اینا دیگه چه مامان بابایی بشن !!!اما بعد می گفتم نه بزرگ که بشن خوب میشن

چند سال از این جریانات گذشته و مامان بابای ما ازدواج کردن

اما از منابع موثق خبر می رسد که....

مامان خانومی دائم در ددر تشریف دارن

و آقای پدر فکرمی کنن که هنوز بازی ادامه داره.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 20:22 به قلم غزاله| |

فکر می کنی من کی ام؟؟؟

یه میخ؟؟؟

خب فکر کن من همین میخی هستم که اینجا تنها نشسته

اما تا به حال فکر کردی خودت چی هستی؟؟؟

یه سنگ!!!

لابد این رو هم شنیدی که می گن:

نرود میخ آهنین در سنگ

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 10:36 به قلم غزاله| |

سلام

من به نشونه ها اعتقاد دارم

اما...

فقط کافیه چشماتو باز کنی اونوقته که نشونه ها رو همه جا میبینی.

 

ومن راضیم به رضای تو

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 15:4 به قلم غزاله| |

سلام

اومدم بگم خداحافظ

انگار همه چی دست به دست هم دادن که من برم

اینبار مثل دفعه قبل نیست

که دلم نیاد برم ویه چی بگم که خودمم خندم بگیره

می خوام برم  که برگردم

نمی دونم دارم خودم تنبیه کنم با این وبلاگم

توی دنیا تنها چیزی  بود که واسه خودم بود خود خود خودم

خیلی دوستش دارم

دارم میرم که وقتی میام به تنها آرزویی که واسم مونده برسم که اگه نرسم روی اومدن ندارم

من اینجا هم مث همه جاهای دیگه  دوستای خیلی کمی داشتم اما هیچکی باورش نخواهد شد که از ته دل دوسشون داشته  ودارم

ولی دلم  اینجا واسه یکی خیلی خیلی تنگ میشه

خودش می دونه کیه شایدم ندونه پس می گم

داداش علی دلم واست تنگ میشه

دلم اینجا از یکی هم خیلی گرفت البته تقصیر خودم بود امیدورام که منو ببخشه.

 

برای تو تنهاترین من

 

حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته

که می خوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

                                                                                                خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 13:31 به قلم غزاله| |

تنها راه رستگاری آدمی وقف خویش به عشق است.

تنها در صورت وقف خویش به عشق است  که می تواند به مصاف نیرو های شک و تردید،سر در گمی و تضادها برود.به هیچ کس و هیچ چیز جز خود نمی تواند برای نیرو گرفتن و اطمینان اتکا کند.این شاید راهی پر تنهایی باشد ،اما آدمی اگر این چیزها را بفهمد شاید کمتر احساس تنهایی کند.

این افکار به تو یاری می دهندتا قدرت هماره عاشق بودن را بیابی.

دستور العملهای دور ودارزی ست.تما م این ویژگیهادر کسی که عشق را بر می گزیندخواهد روئیدچرا که همۀ اینهاجزیی از نیروی عظیم به ودیعه نهاده در وجود او هستن که از طریق دوست داشتن و عشق صورت تحقق می یابند.پس حالا باید راه خود را بسوی عشق،عاشقانه دوست بداری.

با تشکر از پسری عاشق ولی تنها(سروش)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 0:42 به قلم غزاله| |

چی میشه تو دل من خونه کنی

نگاهی به من دیوونه کنی

چی میشه پنجره ها رو وا کنی

حاجت و نیازمو روا کنی

چی میشه دستامو بالا بگیرم

که بگم از این شبا دلگیرم

حالا که تنها تویی و باز منم

چی میشه قفل قفس رو بشکنم؟

نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 21:17 به قلم غزاله| |

گاهی حرف زدن اونم اینجا خیلی مشکله اما

یه کمی از وبلاگم می نویسم از اول شروع می کنیم

از کسایی که من دوستشون دارم دلشونو رنجوندم ناراحتشون کردم

از کسایی که نیستن و من دلم براشون تنگ شده

از کسایی که قهرن با من  ومی خوام آشتی کنم باهاشون

 

الناز یا همون دختر بهشتی خودمون.که خیلی دوستش دارم که دیگه با من حرف نمیزنه.یادش بخیر اول شروع به کارم توی این وبلاگ باهاش دردل می کردم.با اینکه سنش کمه دل بزرگی داره.

ساهامیرو.با اون هیبتی که داره در کلام نمی گنجه.شخصیتی متفاوت و...(فحش نیستا).

بریدا که عاشق نوشته هاشم اما بد جوری با من قهر کرده.چرا؟؟؟

سروش بلا که یه زمانی خیلی مزاحمش شدم آرزو می کنم که تو زندگی به بهترین موقعیت برسه

جواد که ناراحتش کردم اما دیگه نیست. الان من از دستش خیلی ناراحتم. دلم براش تنگ شده.هر کی خبری ازش داره  به منم بگه.

میثم که فکر کنم به دلایلی ما رو کنار گذاشته  امیدوارم بیاد و یه مشاوره بده به من.

علیرضا نیستی کجایی؟

مهدی(داداشی) که با دل زخمیش می نوشت و زیبا هم می نوشت با اینکه سن زیادی نداره.

کیومرث چشم!تا آخر این ماه تموم می کنم.

احمد. منم نمی تونم بگم باید بری ببینی

بهار تو وبلاگش زیاد نمی تونم بمونم چون یاد گذشته های خودم می افتم و دلم می گیره.بهار جونم صبر کن

صمصامی.داداشی خودم که خیلی شیرین و با نمکه.منو تهدید کرده که پاکش کنم اما عمراً ...اینجا که بدون داداشی صفا نداره

آذرباد.نوشته هاش معرکه ست و به دل می شینه. همین الان جزو برترین نویسنده هاست.

وحید.دوست عزیزی که هنوزم نمی دونه چرا برای من با بقیه فرق می کنه.

آرزو.اگه دنبال بهترین مطالب هستی یه سری بزن. سلیقش حرف نداره خودشم که خیلی گله.

رضا که اینبار فقط می خواد بنویسه.پس چرا نمی نویسی؟خوب نمی شناسمش به نظر بچه آرومی میاد.

مهدی.دانشجویی که هویتش فاش نشده.استاد در به کار بردن کلمات اختصاری.

دنیای امروز و فردا.چه مناظره ای می کردیم با هم.یادش بخیر.

داداش محمدم.اولین کسی بود که من رو  آبجی صدا زد و نمی دونه که من چقدر خوشحال شدم.موفق باشه  و خوشبخت.

اآآ.عاشق گوسفند کوچولوش شدم اما گوسفند کوچولوشو رها کرد  خسیس به منم نداد.حرف که می زنی باهاش آروم میشی.خیلی مهربونه.

خاطره عزیزم.که بهترین خاطرات رو داشتم باهاش.رفتنی بود ورفت.

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 15:22 به قلم غزاله| |

خواب دیدم

رنگ کردن برگها

رنگ زرد

پادشاه فصلها

پاییز

تو راهه

نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 15:17 به قلم غزاله| |

هااااااااااا

دلم می خواد نفس بکشم...

دلم میخواد با تو نفس بکشم.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 12:19 به قلم غزاله| |


Design By : Night Skin