تبليغاتX
خلوتگاه من
























خلوتگاه من

ازآغاز نتوانستم تا پایان می نویسم

می دونم اونقدر چیزای دوست داشتنی توی دنیا هست که میشه ازش لذت برد و زندگی کرد

اما

اما

اما

نمی دونم باید از اینکه تنها نیستیم  خوشحال باشیم یا ناراحت وقتی که تموم شدن زندگی یکی  رو  با چشمای خودت ببینی  و سعی کنی به روش نیاری.

"تونیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه هاا جاریست!

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!

الان از اینکه تنها هستم خوشحالم بی نهایت

از اینکه تو رو دارم خوشحالم.

دیگه حوصله نوشتن ندارم انقده حرف هست  که نمیشه گفت انقده احساس هست که نمیشه نوشت.

این وبلاگم تموم شد خلوتی دیگه نمونده که بخوام بنویسم ازش

شاد باشید و موفق

خدانگهدار

 

ثبت شده در شنبه 1391/02/16لحظه 0:12 به قلم فاطمه| |

دیروز کلی راه رفتم دیگه طاقت راه رفتن نداشتم اونم بخاطر یکی که ادرس اشتباهی بهم داد انقده حرصم در اومد.نمی دونم بعضی چرا فکر کنن اگه بگن مطمئن نیستم یا نمی دونم چیزی ازشون کم میشه.

دیشب توی اتوبوس درد پاهام تمومی نداشت خانومی که کنارم نشسته بود گفت چی شده گفتم پاهام درد می کنه گفت از کسی کینه ای به دل داری؟گفتم نه.گفت نفرتی دلخوریی نداری؟گفتم نه گفت ناراحت هم نیستی؟ گفتم نه!اما پشت تموم این نه ها تنها تو بودی که پنهون شده بودی بعد از چند لحظه گفت مطمئنی؟گفتم نه!گفت ببخشش چرا انقده خودتو آزار می دی گفتم من بخشیدمش اما هر کاری می کنم باز تهِ تهِ تهِ دلم دلگیرم ازش نمی خوام حتی کوچکترین دلخوریی ازش داشته باشم نمی دونم شاید هم  نبخشیدمش که این حس هنوز همراه منه.

ثبت شده در جمعه 1391/02/01لحظه 16:6 به قلم فاطمه| |

امروز رفتم کافی نت کنار خونمون کاری داشتم که باید سریع انجام میشد کامپیوترم فلش باز نمی کنه منم که همه اطلاعات مهمم توی فلشه. کلی ذوق زده شدم از اینکه سر کوچمونه رفتم دیدم بسته ست خانومی اونجا قدم می زد اومد کنارم گفت شما هم نت کار دارین؟گفتم بله.گفت این اقا مهدی همیشه دیر میاد دفعه پیش کلی باهاش دعوا کردم ولی انگار باز خواب مونده حالا خدا کنه کارمو بتونه انجام بده اخه می دونی چیه هیچ بلد نیست!اقا محسن هم که می شناسی اون یکی کافی نتیه خیلی بد اخلاقه من خیلی ازش می ترسم حالا اگه کارم انجام نشد اقا سعید رو که می شناسی می رم پیش اون کارش حرف نداره.

آقا سعید رو می شناسم واقعاً کارش حرف نداره مشکل اینجاست که با ماشین هم که بخوای بری 20 دقیقه ای طول می کشه رفتیم با هم  یه گوشه ایستادیم خیلی قشنگ حرف می زد از خدا از گیاه از حیوونای ریزو درشت.رشتش علوم کشاورزی بود چقدر راجع به یه دونه گندم قشنگ حرف می زد که وسط صحبتامون اقاهه اومد.رفتیم داخل خانومی که همراهم بود می خواست فکس بفرسته که آقاهه گفت من که بلد نیستم اما بالاخره فرستاد

 برام جالب بود پرسیدم شما رشتتون چیه؟خندید و گفت حقوق خیلی مربوطن به هم نه!؟رفتم که کارمو انجام  بده  اخرش هم نتونست  گفت کارایی که شما می خواین خیلی سخته!منم که وارد نیستم گفتم کم کم یاد می گیرین. خانومه گفت کجاش سخته این کارها رو نینی هم بلده انجام بده.من که از خجالت آب شدم آقاهه هم ناراحت شد ولی همونطور که خنده روی لباش بود گفت از این به بعد کارتو ببر همون نینیه انجام بده.            

+خوب حرف زدن و خب برخورد کردن خیلی متفاوتن.

ثبت شده در سه شنبه 1391/01/29لحظه 19:34 به قلم فاطمه| |

با بچه ها داشتیم در مورد پیام تسلیت بحث می کردیم از اول تا اخر این پیام تسلیت نوشتن داشتیم می خندیدیم که چشمم خورد به سمت دیگه سایت یه آقایی با لباس سیاه نشسته بود بهش نمی خورد دانشجو باشه هم به سنش  هم به اینکه دانشجوها حق استفاده از اون قسمت رو نداشتن به بچه ها که گفتم نگاه که کردن گفتن چقده شبیه استاده  با این حال مگه می شد نخندید هر کی یه حرفی می پروند حتی توی کلاس هم زیر چشمی به هم نگاه می کردیم می خندیدم اخرای کلاس یکی از بچه های رشته ریاضی اومد کنفرانس بده اطلاعات و حتی تسلطش راجع به فیزیک روانشناسی ریاضی آمار و حتی فلسفه تحسین بر انگیز بود خیلی ها نت برداشته بودن و سوالایی رو که باید می پرسیدن یادداشت کردن تا جلسه بعد بپرسن.چقده بی سوادم من

توی اتوبوس نشسته بودم که دیدم اقای م. اومدن داخل اتوبوس ۶ سالیه که همدیگرو می شناسیم پسر با حجب و حیاییه اما هیچوقت حتی یه سلام هم به هم نمی دیم تا اینکه یه خانومی اومد کنارم نشست و بعد از چند ثانیه

-شما دانشگاه... درس نمی خوندین؟

من-بله

-منو می شناسین؟

من-خیر

- ولی من شما رو می شناسم

من-از کجا؟

-یکی از قیافتون که خیلی با نمک بود یکی هم از هد سفیدتون که هنوز هم سرتونه.(من اسمشو گذاشتم علامت مشخصه)آقای م. رو می شناسید؟

من-دورادور

+از دانشگاه میاد؟

من-نمی دونم

اینو که گفتم اقای م. خودش اومد و با هم احوالپرسی کردن جالب این بود که باز ما طوری با هم برخورد کردیم که انگار اصلاً همدیگرو نمی شناسیم اکثراً میگن خیلی مغرورم  با این حرف مخالفم من تا ضرورتی نداشته باشه با آقایون حرف نمی زنم نمی دونم چرا!!!

یکی امشب تماس گرفته بود گوشی رو که برداشتم اول حالمو پرسید منم در جواب گفت ممنون!شما؟اعصابش خورد شد و گفت چیه من هر وقت تماس می گیرم این سوالو از من میپرسین؟!من رفتم توی فکر.

و دیگه اینکه تحمل شکست رو به هیچوجه ندارم مثل امشب که با شوهر خواهرم نشستیم به بازی شطرنج  همون دقایق اول کار برام سخت شد گفتن دیر یا زود ماتی گفتم اگه قراره ببازم بزارید جوونمردونه ببازم بازی خیلی  طول کشید و داد بقیه در اومد آخرش منم قبول کردم که بازنده بازی بودم.

ثبت شده در شنبه 1391/01/26لحظه 0:18 به قلم فاطمه| |

برنامه ریزی کرده بودم که صبح ها بعد از نماز صبح نخوابم و بشینم درس بخونم اما یک ربع یک ربع این زمان تمدید میشه تا ساعت۹ صبح بعد تا کارهامو انجام بدم میشه ۱۱ حالا بعدش اگه حس خوندن باشه.امروز رفتم کتابخونه رویا هم بعد من اومد یهکمی که درس خوندیم گفتم حوصلم سر رفت بریم بیرون توی محوطه کتابخونه قدم زدیم و با حسرت به پسرها که داشتن توی زمین فوتبال بازی می کردن نگاه کردیم دوباره اومدیم مشغول کتاب خوندن شدیم که گفتم بریم لوازم تحریر فروشی  توی راه هوس عصرانه خوردن کردم وقتی داشتیم بر می گشتیم یه نون بربری و پنیر خریدیم و توی محوطه مشغول خودن عصرونه شدیم که توپ این بازیکنا نزدیک بود بساط عصرونه ما رو به هم بریزه  بارون گرفت رفتیم  داخل و بعد از نیم ساعت خوندن پا شدیم رفتیم مسجد.به رویا می گم باز حاضری با من بیای کتابخونه؟نه خودم درس می خونم نه میزارم تو درستو بخونی.رویا هم در کمال آرامش گفت آره حاضرم.امروز رویا چند باری بهم گفت فاطمه تو چرا امروز با تعجب نگاه می کنی انقدر؟گفتم پس واسه چی همش دارم می پرسم چرا؟حالاخب که چی؟

این ترم که کلاس زبان رو نمیرم می خوام برم کلاس ورزش فکر کنم تکواندو گزینه خوبی باشه.

ثبت شده در سه شنبه 1391/01/22لحظه 0:22 به قلم فاطمه| |

نشستم خیلی با حوصله فصلایی رو خوندم که توی میان ترم نمی اد اما برای پروژه ای که هفته بعد باید تحویل بدم لازم بود .خوندم و خوندم تا رسیدم به بخش فاصله.از بحثهایی که ذهنمو بد جوری درگیر خودش می کنه خوشم میاد مخصوصاً اینکه باید توی فضای چند بعدی باهاش کار می کردم از تک بعدی بودن اصلاً خوشم نمیاد اما همین فاصله همین یه کلمه دلزده ام کرد از این بخش فقط روخونی کردم که سریع ازش بگذرم.چقدر این کلمه ثقیل.کاش اسم این بخش بود حجم.

 یاد این شعر اقای سپهری افتادم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است.

ثبت شده در دوشنبه 1391/01/21لحظه 0:23 به قلم فاطمه| |

دلتنگی حس غریبیه اونم درست توی لحظاتی که انتظارشو نداری.

یه جایی خوندم که کاش چیزی اختراع میشد که قدرت ثبت این خاطره ها رو داشت طوری که بتونی هر وقت دلت خواست دوباره تکرارش کنی.حدس می زنم واسه اینکار قدرت تخیلی بهترینه

من میگم نمیشه چیزی اختراع کرد که یه چیزایی کاملاض از ذهنت ژاک بشه حالا شاید اختراع شده و من نمی دونم.

ثبت شده در پنجشنبه 1391/01/17لحظه 23:17 به قلم فاطمه| |

تازه اول بهاره نباید بی حوصله باشم اما فردا باید برم بیمارستان نه حوصله دیدن دکتر رو دارم نه حوصله کل کل با منشی رو

امروز هم رفتم این ترم کلاس زبان رو مرخصی گرفتم استاد محبوبم این سطح و برداشته بود ماهه ماه حیف شد انقده دلم براش تنگ شده دوست دارم یه بار دیگه وقتی از زندگی حرف بزنه بشینم و فقط گوش کنم به حرفاش.

+داشت واسم حرف می زد نمی دونم چی شده بود که دلش پر بود از همه هم جنسای من اما اونقدر مهم بود که  صریح بهم گفت از دخترا بیزارم متنفرم فقط دروغ میگن،متقلبن تعجب کرده بودم از این طرز صحبتش گفتم حتی از من؟نمی دونم چرا این حرفو زدم ولی خیلی بی تفاوت گفت تو هم میشی.از این همه سردی کلامش دلسرد شدم.

ثبت شده در سه شنبه 1391/01/15لحظه 2:18 به قلم فاطمه| |

نمی دونم چیه هر وقت من ساکمو می بندم که برم کولاک میشه بقول آبجیم روزیتم می خوای با خودت ببری مئله اما اینجاست که تلویزیون رو با پست پیشتاز فرستدیم رفته جاش خیلی خالیه الان
ثبت شده در شنبه 1390/12/27لحظه 20:27 به قلم فاطمه| |

روز آخر دانشگاه

حالم اصلاْ خوب نبود نمی دونم چرا اونجوری بودم کلاس که تموم شد بچه ها سریع اومدن بیرون جلوی پامو جتی نمی دیدم چند بار نزدیک بود از پله ها پرت شم پایین به هر زحمتی بود از دانشگاه اومدم بیرون نم نم بارون که خورد به صورتم حالم خوب شد با بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین سمیرا که استادو دیدم گفتم سمیرا به استاد یه تعارفی بزن بیاد باهامون با کلی اصرار استاد اومد سوار ماشین من رفتم سریع عقب نشتم استاد نمی نشست می گفت بیا جلو بشین با هم حرف بزنید بالاخره قبول کرد که جلو بشینه تا رسیدیم مقصد کلی حرف می زد از همه چی انقده شیرین حرف می زنه ۸۳ سالشه ها اما انگار نه انگار می گفت که جوون بوده سیگار می کشیده اصلاْ بهش نمیاد.توی راه به سمیرا می گفتم سمیرا چرا هوا امروز مه گرفته ست بهم نگاه کردو گفت فاطمه! مه نیست که غباره!منم کلی خجالت کشیدم آخه من تا به حال یه شهر غبار گرفته به این سبک ندیده بودم

+فردا دارم میرم دهمون تا بعد از ۱۳ برمی گردم کلی کتاب دارم باید حتماْ بخونمشون.

پیش پیش عیدتون مبارک

ثبت شده در شنبه 1390/12/27لحظه 0:23 به قلم فاطمه| |

امروز با آبجیم رفتیم یکی رو ببینم اولش که خندم گرفته بود بعد دست و پامو گم کرده بودم بعدش نه خجالتی نه چیزی انگار که چند ساله می شناسمش اول خودم سر صحبتو باز کردم اولاش که حرف می زدم اصلاْ گوش نمی داد معلوم نبود فکرش کجا بود بعد دوباره همون سوالو از خودم پرسید اخراش که دیگه هر چی عیبو ایراد بود گذاشتم روی خودم بیچاره فکر کرد خب بهتره سریع  تمومش کنیم تا الان نگفته من دیوونه ام و چند سال تیمارستان بودم و...همه اینا به کنار چندان اهمیتی نداره ولی اینکه مشاور  هستش یقین پیدا کرد من دیوونه ام  هیچی دیگه  اعصابم خورده اخه دختر حرف گیر نمیاری مجبوری حرف بزنی.

شبیه یکی از این بازیگرا بود واسه همین فکر کردم که خیلی ساله می شناسمش.

ثبت شده در شنبه 1390/12/20لحظه 23:42 به قلم فاطمه| |

+خیلی بده که نمی دونم میخوام چیکار کنم

دیروز توی اتوبوس کنار یه خانومی نشسته بودم که از اتوبوس جا مونده بود خیلی گرم و صمیمی بود من ازش خیلی خوشم اومد بهش ۳۵ چهل می خورد خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم بر خلاف خودم که به هیچ وجه نمی تونم اروم باشم خیلی آروم بود جلومون دو تا پسر نشسته بودن یکیشون برگشت و گفت ببخشید یه چیزی نیفتاد زیر پاتون؟زیر پامو نگاه کردم گفتم نه خانومی که پیشم نشسته بود گفت چی میخواد بیفته مثلاْ؟گفت بیسکوییت!با خنده گفت اونو که خوردیم پسره با تعجب به من نگاه کردو منم با تعجب نیز هر دومون یه لحظه فکر کردیم که واقعاْ بیسکوییته رو خورده که دیدم داره زیر پاشو نگاه می کنه چهار نفری دنبال بیسکوییت اقا می گشتیم وقتی که پیدا شد تعارف کرد بهمون خانومه گفت عجب بیسکوییت پر درد سری پسره هم گفت خوشمزگیش به همین دردسرشه اونجا بود که یاد عاطفه و ستاره افتادم چقدر دلم براشون تنگ شده بود نمی دونم چی شد خاطره کفش ستاره رو  با اب و تاب برای کسی که حتی یه دقیقه هم باهاش حرف نزده بودم تعریف کردم بعد هر دومون زدیم زیر خنده منم همونطوری با خنده داشتم بقیشو تعریف می کردم نمی دونم چی شد که اون یکی پسره  برگشت بعد مادر پسره و بعد خواهرش اول خودمو زدم به اون راه بعد دیدم نه همینجوری زل می زنن بهم منم اعصابم خورد شد شالمو از کیف در اودرم انداختم روم خوابیدم تا مقصد.

+بالاخره این درس اجباری رو برداشتیم اما برخلاف تصورم استاد انقدر  زیبا درس می داد که از درسش خوشم اومد استاد هم برخلاف اولین برخوردم توی جلسه دفاع که فکر کردم چقدر عصبیه چقدر آروم و متواضع بود حتی یه لحظه شک کردم که واقعاْ خودشه آخر کلاس هم که ازش سوال پرسیدم خیلی اروم و با دقت تمام نکات رو بهم گفت.

+نسیم قراره عید بره مکه خوش به حالش.

ثبت شده در جمعه 1390/12/19لحظه 23:11 به قلم فاطمه| |

امروز امتحان داشتیم قبل از امتحان داشتم یکی از سی دی هایی که جلسه قبل بهمون دادن رو نگاه می کردم مصاحبه تبلیغاتی یکی از کاندیداهای استان که البته به مجلس هم راه پیدا کردن بعدش با خودم گفتم این مکان چقده اشناست یه کمی که فکر کردم دیدم بله کلاس خودمونه و کلی افسوس خوردم. به بچه ها که گفتم همین جا فیلمبرداری شده باور نکردن ولی اونقده نشونه ها واضح بود که کم کم باورشون شد. +امتحان هم چندان به دلم نچسبید نخونده بودم.

+چه روزیه امروز آقاسروش)پسری عاشق ولی تنها(بالاخره برگشت و همینطور اقای اهریمن یه ابراز وجودی کردن.

ثبت شده در یکشنبه 1390/12/14لحظه 21:51 به قلم فاطمه| |

لیوان چای رو مثل یه اونگ توی دستم تکون می دم با صدای قلژ قلژ می ریزه از لیوان بیرون  از این صدا از این جهش خوشم میاد واسه همین حرکتهای لیوان تند تر و خنده های روی لب من پر رنگ تر میشه.که صدای آبجیم که میگه دیوونه شدی؟منو به خودم میاره  حالا لیوان تقریباْ نصفه یه کمی مکث می کنم و می گم بودم و دوباره شروع می کنم که اینبار با خنده می گه پس خواهشن این دو سه روزه این دیوونگیاتو بزار کنار منم توی دلم می گم نمی تونم.من نمی تونم این دیوونه بازیامو بزارم کنار واسه همین هم خیلی می ترسم همه چی واسم مثل بازیه نباید اینجوری باشه.

ثبت شده در شنبه 1390/12/13لحظه 22:55 به قلم فاطمه| |

امروز روز خوبی نبود.مدیر گروهمون بچه های ورودی 89 و 90 رو جمع کردرفتیم اتاقش دیدم استادای دیگه هم اونجا بودن و گفت که ورودیای90 این درس رو باید حذف کنند و این درس رو باید بردارند هر چی می گیم دکتر ما از این درس اصلاً خوشمون نمیاد استاد هم اونجا بود نمی تونستیم بگیم که این استاده نمره بد میده همون درس رو هم انتخاب کردیم مجبور شدیم برداریم گفت مجبورید من زورم از شما بیشتره می گیم خب زورتون که بیشتره بگید به اتساد که خوب صحیح کنه استاد هم گفت من هر جوری که بنویسید نمره میدم.گفتیم خب پس حذف می کنیم میگه منم لج می کنم این درس رو ترم بعد ارائه نمیدم مجبور شدیم یه انتخاب اجباری کنیم اومیدم بیرون یکی از پسرای ترم بالایی گفت بالاخره برداشتید؟ گفتیم مجبور شدیم یه نگاهی از روی تاسف کرد و ما کار دستمون اومد.بالاخره می خونیم دیگه استاد لج نیست که نمره نده ولی من از این درس اصلاً خوشم نمیاد.

توی راه یه دختر و پسری پشتم نشسته بودن که با هم دوست و همکلاسی بودن از همون اول تا اخر دختره داشت یه ریز حرف می زد هر دق دلیش رو سر پسره در می اورد  می گم دوستی به چه معناست؟اما خیلی خوشم اومد می گم چرا ادما بعد از ازدواج هر چی ناراحتی نمیشینن با هم حرف بزنن همه رو جمع می کنن توی خودشون بعد هم که زیاد شد یه بزاری میشه برای سرکوبی طرف مقابلهمینجوری بلند بلند و تند و با ناراحتی حرف می زد که گفت عشق اول یه چیز دیگست ادم نمی تونه فراموشش کنه منم فکر کردم عشق اولم کی بود؟چرا فراموش شد؟

ثبت شده در جمعه 1390/12/12لحظه 0:7 به قلم فاطمه| |

Design By : Night Melody