خلوتگاه من
ازآغاز نتوانستم تا پایان می نویسم
اما اما اما نمی دونم باید از اینکه تنها نیستیم خوشحال باشیم یا ناراحت وقتی که تموم شدن زندگی یکی رو با چشمای خودت ببینی و سعی کنی به روش نیاری. "تونیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه هاا جاریست! چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست! چگونه جای تو در جان زندگی سبز است! الان از اینکه تنها هستم خوشحالم بی نهایت از اینکه تو رو دارم خوشحالم. دیگه حوصله نوشتن ندارم انقده حرف هست که نمیشه گفت انقده احساس هست که نمیشه نوشت. این وبلاگم تموم شد خلوتی دیگه نمونده که بخوام بنویسم ازش شاد باشید و موفق خدانگهدار دیشب توی اتوبوس درد پاهام تمومی نداشت خانومی که کنارم نشسته بود گفت چی شده گفتم پاهام درد می کنه گفت از کسی کینه ای به دل داری؟گفتم نه.گفت نفرتی دلخوریی نداری؟گفتم نه گفت ناراحت هم نیستی؟ گفتم نه!اما پشت تموم این نه ها تنها تو بودی که پنهون شده بودی بعد از چند لحظه گفت مطمئنی؟گفتم نه!گفت ببخشش چرا انقده خودتو آزار می دی گفتم من بخشیدمش اما هر کاری می کنم باز تهِ تهِ تهِ دلم دلگیرم ازش نمی خوام حتی کوچکترین دلخوریی ازش داشته باشم نمی دونم شاید هم نبخشیدمش که این حس هنوز همراه منه. امروز رفتم کافی نت کنار خونمون کاری داشتم که باید سریع انجام میشد کامپیوترم فلش باز نمی کنه منم که همه اطلاعات مهمم توی فلشه. کلی ذوق زده شدم از اینکه سر کوچمونه رفتم دیدم بسته ست خانومی اونجا قدم می زد اومد کنارم گفت شما هم نت کار دارین؟گفتم بله.گفت این اقا مهدی همیشه دیر میاد دفعه پیش کلی باهاش دعوا کردم ولی انگار باز خواب مونده حالا خدا کنه کارمو بتونه انجام بده اخه می دونی چیه هیچ بلد نیست!اقا محسن هم که می شناسی اون یکی کافی نتیه خیلی بد اخلاقه من خیلی ازش می ترسم حالا اگه کارم انجام نشد اقا سعید رو که می شناسی می رم پیش اون کارش حرف نداره. آقا سعید رو می شناسم واقعاً کارش حرف نداره مشکل اینجاست که با ماشین هم که بخوای بری 20 دقیقه ای طول می کشه رفتیم با هم یه گوشه ایستادیم خیلی قشنگ حرف می زد از خدا از گیاه از حیوونای ریزو درشت.رشتش علوم کشاورزی بود چقدر راجع به یه دونه گندم قشنگ حرف می زد که وسط صحبتامون اقاهه اومد.رفتیم داخل خانومی که همراهم بود می خواست فکس بفرسته که آقاهه گفت من که بلد نیستم اما بالاخره فرستاد برام جالب بود پرسیدم شما رشتتون چیه؟خندید و گفت حقوق خیلی مربوطن به هم نه!؟رفتم که کارمو انجام بده اخرش هم نتونست گفت کارایی که شما می خواین خیلی سخته!منم که وارد نیستم گفتم کم کم یاد می گیرین. خانومه گفت کجاش سخته این کارها رو نینی هم بلده انجام بده.من که از خجالت آب شدم آقاهه هم ناراحت شد ولی همونطور که خنده روی لباش بود گفت از این به بعد کارتو ببر همون نینیه انجام بده. +خوب حرف زدن و خب برخورد کردن خیلی متفاوتن. توی اتوبوس نشسته بودم که دیدم اقای م. اومدن داخل اتوبوس ۶ سالیه که همدیگرو می شناسیم پسر با حجب و حیاییه اما هیچوقت حتی یه سلام هم به هم نمی دیم تا اینکه یه خانومی اومد کنارم نشست و بعد از چند ثانیه -شما دانشگاه... درس نمی خوندین؟ من-بله -منو می شناسین؟ من-خیر - ولی من شما رو می شناسم من-از کجا؟ -یکی از قیافتون که خیلی با نمک بود یکی هم از هد سفیدتون که هنوز هم سرتونه.(من اسمشو گذاشتم علامت مشخصه)آقای م. رو می شناسید؟ من-دورادور +از دانشگاه میاد؟ من-نمی دونم اینو که گفتم اقای م. خودش اومد و با هم احوالپرسی کردن جالب این بود که باز ما طوری با هم برخورد کردیم که انگار اصلاً همدیگرو نمی شناسیم اکثراً میگن خیلی مغرورم با این حرف مخالفم من تا ضرورتی نداشته باشه با آقایون حرف نمی زنم نمی دونم چرا!!! یکی امشب تماس گرفته بود گوشی رو که برداشتم اول حالمو پرسید منم در جواب گفت ممنون!شما؟اعصابش خورد شد و گفت چیه من هر وقت تماس می گیرم این سوالو از من میپرسین؟!من رفتم توی فکر. و دیگه اینکه تحمل شکست رو به هیچوجه ندارم مثل امشب که با شوهر خواهرم نشستیم به بازی شطرنج همون دقایق اول کار برام سخت شد گفتن دیر یا زود ماتی گفتم اگه قراره ببازم بزارید جوونمردونه ببازم بازی خیلی طول کشید و داد بقیه در اومد آخرش منم قبول کردم که بازنده بازی بودم. این ترم که کلاس زبان رو نمیرم می خوام برم کلاس ورزش فکر کنم تکواندو گزینه خوبی باشه. نشستم خیلی با حوصله فصلایی رو خوندم که توی میان ترم نمی اد اما برای پروژه ای که هفته بعد باید تحویل بدم لازم بود .خوندم و خوندم تا رسیدم به بخش فاصله.از بحثهایی که ذهنمو بد جوری درگیر خودش می کنه خوشم میاد مخصوصاً اینکه باید توی فضای چند بعدی باهاش کار می کردم از تک بعدی بودن اصلاً خوشم نمیاد اما همین فاصله همین یه کلمه دلزده ام کرد از این بخش فقط روخونی کردم که سریع ازش بگذرم.چقدر این کلمه ثقیل.کاش اسم این بخش بود حجم. یاد این شعر اقای سپهری افتادم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است. یه جایی خوندم که کاش چیزی اختراع میشد که قدرت ثبت این خاطره ها رو داشت طوری که بتونی هر وقت دلت خواست دوباره تکرارش کنی.حدس می زنم واسه اینکار قدرت تخیلی بهترینه من میگم نمیشه چیزی اختراع کرد که یه چیزایی کاملاض از ذهنت ژاک بشه حالا شاید اختراع شده و من نمی دونم. امروز هم رفتم این ترم کلاس زبان رو مرخصی گرفتم استاد محبوبم این سطح و برداشته بود ماهه ماه حیف شد انقده دلم براش تنگ شده دوست دارم یه بار دیگه وقتی از زندگی حرف بزنه بشینم و فقط گوش کنم به حرفاش. +داشت واسم حرف می زد نمی دونم چی شده بود که دلش پر بود از همه هم جنسای من اما اونقدر مهم بود که صریح بهم گفت از دخترا بیزارم متنفرم فقط دروغ میگن،متقلبن تعجب کرده بودم از این طرز صحبتش گفتم حتی از من؟نمی دونم چرا این حرفو زدم ولی خیلی بی تفاوت گفت تو هم میشی.از این همه سردی کلامش دلسرد شدم. حالم اصلاْ خوب نبود نمی دونم چرا اونجوری بودم کلاس که تموم شد بچه ها سریع اومدن بیرون جلوی پامو جتی نمی دیدم چند بار نزدیک بود از پله ها پرت شم پایین به هر زحمتی بود از دانشگاه اومدم بیرون نم نم بارون که خورد به صورتم حالم خوب شد با بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین سمیرا که استادو دیدم گفتم سمیرا به استاد یه تعارفی بزن بیاد باهامون با کلی اصرار استاد اومد سوار ماشین من رفتم سریع عقب نشتم استاد نمی نشست می گفت بیا جلو بشین با هم حرف بزنید بالاخره قبول کرد که جلو بشینه تا رسیدیم مقصد کلی حرف می زد از همه چی انقده شیرین حرف می زنه ۸۳ سالشه ها اما انگار نه انگار می گفت که جوون بوده سیگار می کشیده اصلاْ بهش نمیاد.توی راه به سمیرا می گفتم سمیرا چرا هوا امروز مه گرفته ست بهم نگاه کردو گفت فاطمه! مه نیست که غباره!منم کلی خجالت کشیدم +فردا دارم میرم دهمون تا بعد از ۱۳ برمی گردم کلی کتاب دارم باید حتماْ بخونمشون. پیش پیش عیدتون مبارک شبیه یکی از این بازیگرا بود واسه همین فکر کردم که خیلی ساله می شناسمش. دیروز توی اتوبوس کنار یه خانومی نشسته بودم که از اتوبوس جا مونده بود خیلی گرم و صمیمی بود من ازش خیلی خوشم اومد بهش ۳۵ چهل می خورد خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم بر خلاف خودم که به هیچ وجه نمی تونم اروم باشم خیلی آروم بود جلومون دو تا پسر نشسته بودن یکیشون برگشت و گفت ببخشید یه چیزی نیفتاد زیر پاتون؟زیر پامو نگاه کردم گفتم نه خانومی که پیشم نشسته بود گفت چی میخواد بیفته مثلاْ؟گفت بیسکوییت!با خنده گفت اونو که خوردیم پسره با تعجب به من نگاه کردو منم با تعجب نیز هر دومون یه لحظه فکر کردیم که واقعاْ بیسکوییته رو خورده که دیدم داره زیر پاشو نگاه می کنه چهار نفری دنبال بیسکوییت اقا می گشتیم وقتی که پیدا شد تعارف کرد بهمون خانومه گفت عجب بیسکوییت پر درد سری پسره هم گفت خوشمزگیش به همین دردسرشه اونجا بود که یاد عاطفه و ستاره افتادم چقدر دلم براشون تنگ شده بود نمی دونم چی شد خاطره کفش ستاره رو با اب و تاب برای کسی که حتی یه دقیقه هم باهاش حرف نزده بودم تعریف کردم بعد هر دومون زدیم زیر خنده منم همونطوری با خنده داشتم بقیشو تعریف می کردم نمی دونم چی شد که اون یکی پسره برگشت بعد مادر پسره و بعد خواهرش اول خودمو زدم به اون راه بعد دیدم نه همینجوری زل می زنن بهم منم اعصابم خورد شد شالمو از کیف در اودرم انداختم روم خوابیدم تا مقصد. +بالاخره این درس اجباری رو برداشتیم اما برخلاف تصورم استاد انقدر زیبا درس می داد که از درسش خوشم اومد استاد هم برخلاف اولین برخوردم توی جلسه دفاع که فکر کردم چقدر عصبیه چقدر آروم و متواضع بود حتی یه لحظه شک کردم که واقعاْ خودشه آخر کلاس هم که ازش سوال پرسیدم خیلی اروم و با دقت تمام نکات رو بهم گفت. +نسیم قراره عید بره مکه خوش به حالش. +چه روزیه امروز آقاسروش)پسری عاشق ولی تنها(بالاخره برگشت و همینطور اقای اهریمن یه ابراز وجودی کردن. امروز روز خوبی نبود.مدیر گروهمون بچه های ورودی 89 و 90 رو جمع کردرفتیم اتاقش دیدم استادای دیگه هم اونجا بودن و گفت که ورودیای90 این درس رو باید حذف کنند و این درس رو باید بردارند هر چی می گیم دکتر ما از این درس اصلاً خوشمون نمیاد استاد هم اونجا بود نمی تونستیم بگیم که این استاده نمره بد میده همون درس رو هم انتخاب کردیم مجبور شدیم برداریم گفت مجبورید من زورم از شما بیشتره می گیم خب زورتون که بیشتره بگید به اتساد که خوب صحیح کنه استاد هم گفت من هر جوری که بنویسید نمره میدم.گفتیم خب پس حذف می کنیم میگه منم لج می کنم این درس رو ترم بعد ارائه نمیدم مجبور شدیم یه انتخاب اجباری کنیم اومیدم بیرون یکی از پسرای ترم بالایی گفت بالاخره برداشتید؟ گفتیم مجبور شدیم یه نگاهی از روی تاسف کرد و ما کار دستمون اومد.بالاخره می خونیم دیگه استاد لج نیست که نمره نده ولی من از این درس اصلاً خوشم نمیاد. توی راه یه دختر و پسری پشتم نشسته بودن که با هم دوست و همکلاسی بودن از همون اول تا اخر دختره داشت یه ریز حرف می زد هر دق دلیش رو سر پسره در می اورد می گم دوستی به چه معناست؟اما خیلی خوشم اومد می گم چرا ادما بعد از ازدواج هر چی ناراحتی نمیشینن با هم حرف بزنن همه رو جمع می کنن توی خودشون بعد هم که زیاد شد یه بزاری میشه برای سرکوبی طرف مقابلهمینجوری بلند بلند و تند و با ناراحتی حرف می زد که گفت عشق اول یه چیز دیگست ادم نمی تونه فراموشش کنه منم فکر کردم عشق اولم کی بود؟چرا فراموش شد؟![]()
![]()
آخه من تا به حال یه شهر غبار گرفته به این سبک ندیده بودم![]()
| Design By : Night Melody |


